تبليغاتX
صحنه سکوت

 

 

برانژه؛ ضد قهرمانی در مصاف با نیچه و فروید
بررسی " کرگدن" با نقدی بر جوامع مصرف‌گرا

 

 مطلب زیر تالیف "ویلیام‌. اِس، هانی" (1)‌، است که بهار امسال در نشریه "اینراکشن" که وابسته به کتابخانه BNET است، درج شده که با نظر به دو اصل "لذت" و "واقعیت" فروید و همچنین نظریه "اراده به قدرت" نیچه‌، نمایشنامه کرگدن را بررسی کرده است.

قسمت اول ـ منتقدان گفته‌اند که "کرگدن" (2)، نمایشگر بیزاری یونسکو از جنبش فاشیسم درسال 1938 است که وی رومانی را ترک می‌کرد. (مارتین اسلین 181)‌. البته از منظر قرن بیست و یکم، [کرگدن] تنها تصویرگر این نیست که چطور افکار عمومی می‌تواند یک فرد را به همرنگ جماعت شدن وادارد، بلکه اشاره‌ای هم دارد به اینکه چگونه جوامع مصرف‌گرا می‌توانند فرد را به هیولایی سیری ناپذیر مبدل سازند.

 این اثر تصویرگر تضاد بین لزوم مصرف جهت رفع نیازهای زیستی مطابق با استانداردهای اجتماعی‌ و نیاز مفرط به مصرف تنها به عنوان ابزاری جهت کامروایی است. نمایشنامه با ایجاد تضاد بین استغنا و تسلیم شدن به خواهش‌های نفس، شکم پرستی و زیاده روی، تماشاگران را وامی‌دارد تا فاصله بین نیازهای اساسی زندگی از یک طرف و از طرف دیگر هوس، شهوت‌رانی، خوی حیوانی، و رفتار لجام گسیخته که به وسیله کرگدن‌ها نمادین شده را، تجربه کنند.

یونسکو درباره "کرگدن" از منظر همرنگ جماعت شدن (مثل مورد فاشیسم ) می‌گوید:
مثل همیشه، من به درگیری‌های ذهنی ام برگشتم. یادم می‌آمد که در طول زندگی، خیلی از آنچه که به آن "عقیده باب روز" می‌گویند، از تحول سریع آن و از قدرت واگیری‌اش که مثل یک شیوع واقعی است، ضربه خوردم. مردم به خودشان اجازه می‌دهند که ناگهان مورد هجوم یک دین، یک نظریه، یا یک توهم قرار بگیرند.... در این جور مواقع، ما شاهد یک انقلاب ذهنی حقیقی هستیم. نمی دانم که آیا تا به حال به این [مسئله] توجه کرده‌اید یا نه، اما وقتی مردم دیگر حرفتان را نمی فهمند، وقتی دیگر نمی‌توانید با آنها ارتباط برقرا کنید، آدم احساس می‌کند که مثلا با کرگدن‌های هیولاگونه ای طرف شده است.

آن‌ها ملغمه‌ای از بی غل و غش بودن و سبعیت را با هم دارند و شما را با وجدان آسوده خواهند کشت. تاریخ یک ربع قرن گذشته نشان داده که مردمی که این چنین مسخ می‌شوند، تنها به کرگدن‌ها شباهت پیدا نمی‌کنند بلکه واقعا به جرگه کرگدن‌ها می‌پیوندند. ( در گفتگو با مارتین اسلین 182 – 181، Sarrute 1960 )

برای خواندن ادامه بر " ادامه مطلب " کلیک کنید

برگرفته از سایت ایران تئاتر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت 7:12 بعد از ظهر |

 

بخش دوم مطالب پیشین پستیده شده

دور فرسنگی از حاجی به تئاتر (۲)

بامخزنی اروپایی

یا به زبان خویشتنی : وللش ... !!!

دوستان جوان گرامی که چشمان خود به این چند خطی که از سر الطاف قلب این پیر سالخورده که چند وقت پیش به سکته ای آرایش یافت دوخته اید . به عرض دوستان جویای حال برسانیم که تا وظیفه ی ابلاغیات حاجی را تمام و کمال به پایان نبرم شربت خلاصی را نخواهم نوشید .

اندر احوالات تیاتری این مرز و بوم یک حاجی بود و تیاتر این مرزوبوم که به شکرانه ی همت حضور جناب عزرائیل ایشان نماند تا ثمرات تلاش هزاران شب اجرا هایش را مشاهده نماید که چه بهتر که رفت . در مورد نام و نشانی حاجی ( که هیچ نوع تحصیلات ادبیک هنریک تیاتریسیزیم نداشته اند) همین بس که از دو حال خارج نیست : ۱. یا با توصیفات اینجانب او را شناسانیده اید ( که عمرانا به سن شما قد دهد ) ۲. یا او را نشناسانیده اید در مورد ایشان همین بس که از هر بنی بشری بیشتر در حق تیاتر کوشید و نکته هایشان بسیار خیلی زیاد مفید می باشد نقطه

اندر خاطرات و نطق های حاجی خدانیامرز(نصبه به تیاتر امروز ) در مجلسی حضور رسانیده بودیم که حاجی مشغول خوردن انگور بوده که هسته ای در حلقوم ایشان جان داد و ایشان با سرفه ای فوول ویبره هسته را نجات داده و درجا همان جا جو پاچه ی ایشان را در بر گرفت و نمایشنامه ای گماشت در هزاران صفحه با میلیون ها پرسوناژ که دهانمان از بناگوش باز ماند . . .

یادآوری حاجی و خاطرات ایشان آنچنان احساسات مرا ویرگولکس مینماید که اشک در چشمانمان حلقه زده و چک و پوزمان در هم رفته و . . . ای وای استعفای دختر کبریت فروش هم اکنون به دستمان رسید .

حاجی پس از گماشتن این نمایشنامه رو به من کردند و امریدند:

"ای محبوبه ی دیدگان حاجی (منظور همه ی اهل مجلس بودند به در گفتند دیوار آدم شود ) آن چه که می بینی نمایشنامه ای است پر از نکته هایی چون نجات بر تیاتر امروز . اما متنی با هزاران صفحه و میلیون ها پرسوناژ را نمی توان اجرا کرد و اگر کسی هم همتی داشته باشد آن هم سوپرمن خدا بیامرز است که عجل مهلتش نداد . پس هر کس بخواهد از این همه نکته فیض کافی را بنماید از خیر آن می گذرد چرا که سوپر من سال هاپیش از دنیا رفت و بین خودمان بماند میگویند مرد عنکبوتی دوپینگ نموده در بازداشت است.

تیاتر امروز ما همچون این نمایشنامه است که از خیر باز نمودن نکته هایش گذشته خود را قانع نموده فلان نویسنده فرنگی را مطالعه کنید و بهمان نویسنده فرنگی بهتر میداند و گویی مولانا حافظ سعدی و این همه ادب پیشه که در جهان حرف اول را می زنند در ادبیات هیچ ربطی ندارند و به جای آنکه مخاطب تیاتری جمع کنیم فرهنگ ما از " ه" کاهش یافته به فرنگ . . . این هم تجزیه ترکیبی فرهنگ امروز که همه جا اعلام میداریم:

" ایرانیان . . . ایرانیان . . . ای ایرانیان به این مهم که از هر چیز و میز واجب تر است و تمام رسانه به آن معطوف شدند توجه کنید .. ایرانیان . . . در مصرف برق صرفه جویی کنید ."

قدر مسلم آنکه تیاتری که امروز به صحنه رفته گرچه چند صد چشم را به دنبال میدارد و آن چنان نقدی نیز نوش جان می نماید . و روز های زیبایی که آن هنرمند اصل به جان به تلخی خرید تا بنگارد صحنه ها را و آنچه یافت گوهری شد جهان شمول . چرا که از مردمش نگاشت و هر که خواند گفت چه چه و امروز به دانشجویان از احوال همان اصل هنرمندان یاد می نمایند

و بگذارید به بیراهه نگویم چه خیر که جوان امروز دیالوگ هایی مینویسد که هیچ بنی بشری یارای درک ندارد و خود می گوید هنرم در حد و حدود شما نیست و مولانا که از نی شکایت کرد به ۱۱۰ که خبر نداد شعری نگاشت نعشه بر انداز روح و روان هر بنی بشری که هر که خواند فهمید

و آنچه از ادب و فرهنگ از ما مانده زمانی است که از جوانی میپرسی تیاتر را بی خیال که صد درصد هر هر می خندند آیا تو شاعری میشناسی ؟

می گوید "صدالبته . . . هیچ کس پیشرو تهی تتلو . . ." این شاعران گر چه نمیشناسم ولی هم مخاطب دارند هم شنونده آنچه تیاتر ندارد . . اینگونه است که من می گویم فردوسی کجایی . . . هی . . . بگذریم دوست ندارم شعار بدهم بعد بروند پشت سرم بگویند حاجی اله بله جیمبله . . . تنها چیزی که وظیفه دارم بگویم ان است که باید بفهمیم همان نویسنده ی فرنگ خونی اگر حتی دو خط ضعیف هم نوشت باز مشکلات خاکش را شناسانیده بود و مردم را از نظرش عبور میداد که مینوشت . من بعد از این هزاران شب اجرا اعتراف میدارم هنوز برای این مردم اجرای نداشته و به یقین تا به امروز کسی برای ایرانیان اجرا نرفته است نقطه

آنچه امروز باید به صحنه رود از من پیر بشنوید که دیگر عمری نمانده تا در تیاتر صرفش نمایم پس این را بدانید تیاتر را اگر مردم بپسندند و مخاطب آن مردم واقعی باشند و بتواند تمام قشر هارا به تحسین وادارد و علاقه مند سازد موجب پیشرفت تیاتر ما خواهد شد ولی اگر مردمی نباشد باز همان تقلید غرب است که با میلیون ها اشتباه با صد آفرین تایید میشود و همه جا بی مخاطب به اجرا می رود

ولی از هنر تیاتری ما چه خیر که نمایش دید و گفت آری تیاتر است

البته کجایی گوش شنوا . . . دهنمان خشکید نطق بس است"

. . . نمیتوانم کنترل این اشک ها را به دست بگیرم که یادآوری این خاطرات مرا متاثر میسازد در حدود بندسلیگا و باید در کمال شگفتی بمایم که پس از نطق حاجی خدابیامرز در باز شد و الیور توویست لنگی بس کت و کلفت جلوی پای حاجی پهن کرد و پیغامی از سوی پدر ژپتو در خصوص نطق بسیار تکان دهنده ایشان عرض ارادت کرد و خواستار عزل پدر پسر شجاع شد که من تا کنون ربطش نفهمیده ام . . .

ادامه دارد . . .

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه 4 مهر1387 و ساعت 12:0 بعد از ظهر |

 

 

 

"دور فرسنگی از حاجی به  تئاتر"  

یا به عبارتی خارجی:

Hey  . . . Just Looking Dangling

 

اندر احوالات مکتبی عظیم الجسم که نام آن را از برای لطافتی کم نظیر تیاتر یا همان که جدید آمده   Theatre گذاردند  به چند ده سالی است که مملکت پر تمدن ما نیز بی نصیب نمانده است . از زمان همان خدا بیامرز که البته خدا او را نیامرزیده است ( نصبه به تیاتر امروز ) از فرنگ تیاتر به این پر تمدن مملکت وارد شده است   نقطه    ما که الحمد و الانصاف همیشه ی خدای مبارک تعالی مقلد غربی ها بوده و هستیم تیاتر را جز همان اینسترومنت های غربی مورد استفاده قرار می دهیم گویی که این شاعر مسلک ها و هدایت ها و چوبک ها و مولانا ها و حافظ ها و سعدی ها و نفسمان بند آمد . . . 

 ادبیات غنی گونه ی این مرز و بوم از یاد رفته اند .  با حاجی خدا بیامرز به سالن تیاتری مراجعه کرده و تماشایی از ما در رفت که نگو و نپرس . گمان بردیم اگر غربی ها مشاهده می کردند تیاتر ما را قطعا در لوور پاریس با تمامی تجهیزات امنیتی محافظت می کردند . ما نفهمیدیم این متن کدام بخت برگشته ی غربی بود که در گورش بر ویبره ی ابدی فرو رفته بود . ولی حاجی خدا بیامرز به نکته ای ادبی اشاره فرمودند که ما انگشت به دهان ماندیم . ایشان اشاره گردیدند :   

ای محبوبه ی دیدگان حاجی  تو به این فوکوس مسلک ها منفی ننگر چرا که تو هنوز به درک این واژگان دیالوگ مثال نرسیده ای و بدان که افلاطون گفت : بهتر که فهمیدم نمیدانم .  و ما آنجا بود که با افلاطون نیز آشنا گشته و از ارسطو حالش را جویا شدیم قضیه ی مهمانی من و حاجی و نیچه و ارسطو بگذرد . بماند همین احوالات تیاتری که ما با حاجی خدابیامرز  بحث عظیم الوصفی در حال غربی ها گماشتیم که نمیدانیم این ادبیات دراماتیز نه ببخشید دراماتیک  کجای مملکت ما کاشته شده بود که به همین زودی ثمر داد . آن هم عجب ثمرات عظیمی که صدها جوان خوش سیما که تعداد مونث آنها سر به فلک می کشد از دانش گاه ها به بیرون تراوش می کنند .

آن قدر بحث ما داغ شد که فراموش کردیم تیاتر را از فرنگ پست کردند و حاجی در جا همان جا نمایشنامه ای گماشت که صد شب در تالار وحدت نه تالار اتحاد به اجرا فرود آمد . و الحق و الانصاف که بازیگران دست آموز حاجی خدابیامرزمان سوپرینگ استارانگ ژاپن را به درک واصل فرمودند . اما قبل از فوت ناگهانی به قلبی حاج آقای ما ایشان به من امریدند که :

 "هنوزم نفهمیدم این دراماتیز تیاتر ما چه اشکال بس مقداری دارد که من با این هزاران شب اجرا حل نشد که نشد . "  البته من نیز سال ها پس از فوت ایشان با این مقدار اشکالات جنگیده و به حاجی خدا بیامرز حق را پرداختم که این دراماتیک مخصوص خود همین فرنگی خونی هاست و ما با این گنج های ادبیات و درک های هنری ذاتی هنوز نفهمیده گشتیم که شکسپیر در انگلستان به دنیا آمد و ناپلئون در فرانسه میجنگید و به آن جا هم می گویند اروپا ما ایرانی زاده هستیم و در اوج پیری هنوز رساله های حاجی خدابیامرز را می خوانم  که

" کی تیاتر ایرانی اجرا گماشته  . . . 

 آخ . . .  قلبمان به درد رسیده شد . . . گمانم داریم به درک ارسال میشویم   . . . آخ وصیت نامه هم نگماشتیم"

ادامه دارد . . . !!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه 17 تیر1387 و ساعت 5:39 بعد از ظهر |

سه چهره کارگردان
نوشتاری از ولادیمیر ایوانویچ نیمروویچ دانچنکو

 

 ترجمه: مسعود نجفی
اشاره:
ولاديمير نِميروويچ دانچنكو در 23 دسامبر 1858‌ در اُزرگتيِ روسيه به دنيا آمد. پدرش افسر ارتش روسيه تزاري بود. از سيزده سالگي به تئاتر و بازيگري علاقمند شد و به صورت آماتور به بازيگري پرداخت. بعدتر به درام نويسي نيز رو‌آورد و در زمينه داستان‌نويسي هم دست به قلم برد. ميان سال هاي 1876 تا 1879‌ در دانشگاه مسكو در رشته فيزيك و رياضيات تحصيل كرد. در 1881‌ نخستين داستانش منتشر شد. در همين دوران به خاطر نمايشنامه هاي مردم پسندش، كه گاه به گاه ‌گروه‌هاي گوناگون اجرا مي‌‌کردند، جايزه گريبايدوف(1) را دريافت كرد.
دانچنكو نوشتن را در مقام منتقد تئاتر، خبرنگار، داستان نويس و البته درام نويس ادامه داد. در 1897‌ رمان"در پهن دشت" (2) را منتشر کرده بود كه به فكر تغيير و ايجاد تحول در فرايند‌هاي سنتيِ خلق درام افتاد. او مدتي نيز در كنسرواتوار فيلارمونيك بازيگريِ مسكو به تدريس بازيگري پرداخت. از مهم‌ترين شاگردان اين دوره ‌ او وسه‌ولد مه ير‌هولد(3) و اُلگا كنيپر(4) بودند كه بعدتر همراه او به تئاتر هنر مسكو رفتند. . . .

برای خواندن ادامه ی مطلب بر " ادامه ی مطلب " کلیک کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 6:53 بعد از ظهر |

حرکت به سمت فصل جدید
درباره "وسه‌ولد مه‌یرهولد" و "بیومکانیک"

 

مسعود نجفي


وسه‌ولد اميلويچ مه‌يرهولد(1) كه بعد‌ها يكي از نام‌آوران اجرا شد، در ابتدا با نام «كريستين كارل تئودور كازمير» (2) در دهم فوريه (يا به قولي در بيست و هشتم ژانويه) سال 1874 در شهر پنزا(3)- در سي‌صد و پنجاه مايلي مسكو- به دنيا آمد. پدر و مادرش شهروندان روسيه اما در اصل، آلماني تبار بودند.او هشتمين فرزند خانواده بود در سال 1895،از دبيرستان ژيمناستيك دانش آموخته شد. او يك سال در دانشگاه مسكو در رشته حقوق تحصيل كرد و در طول اين دو ترم، از پروتستانِ آلماني به ارتودكسِ روسي تغيير مذهب داد.

 تغيير نام، مذهب و رفتن به دانشگاه همگي تمهيد‌هايي بودند براي پرهيز از پيوستن به ارتش و از همه مهم‌تر ازدواج با اُلگا مونت )4). تنها در دوران دبيرستان كار تئاتر را تجربه كرده بود اما به سرعت جذب آن شد و رشته حقوق را رها كرد. در ازدواجش با اُلگا مونت صاحب سه فرزند دختر شد.
در سال1896،اجراي تئاتر هنر مسكو از اتللو را ديد؛ در يادداشت‌هايش مي‌نويسد:

لطفا برای مشاهده ادامه بر روی " ادامه مطلب" کلیک بفرمایید ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه 25 اسفند1386 و ساعت 3:20 بعد از ظهر |

هر چيزي در تغيير كردن معنا مي‌يابد
در باره تئاتر بوآل

خالد حيدري:
اگوستوبوآل‌ در‌ 1931 در شهر‌ ريودژانيروي برزيل ‌متولد شد. در دانشگاه كلمبياي نيويورك شيمي و تئاتر ‌خواند و از‌ 1956-1971 مسئول‌Teatro de Aren در شهر سائوپائولو بود. ا‌و در‌ 1971در بوينس آيريس زندگي می‌کرد و در‌ ‌1978 ـ 1979 در دانشگاه سوربن پاريس ‌استاديار دانشگاه بود؛ ‌در همان سال نيز آموزشگاه بوآل را تأسيس ‌كرد.
بوآل به عنوان استاد تئاتر، كارگران‌، نمايشنامه‌نويس و نظریه‌پرداز تئاتر شناخته شده است. او از‌ 1986 به وطن خود، برزيل، بازگشت.
در اواخر دهه 50 تا شروع دهه 70 ميلادي‌ شيوه‌اي جديد از تئاتر مردمي‌ در سائوپائولو ‌به‌وجود آمد كه به سرعت در امريكا‌ي لاتين رشد كرد‌. اين شيوه جديد با نام اگوست بوآل عجين شد‌. در آموزشگاه بوآل نمايشنامه به صورت گروهي نوشته و اجرا مي‌شد. اين نمايشنامه‌ها كه اكثراً داستان زندگي مردم‌ زحمتكش بود، بيشتر در روستاها و محله‌ها‌ي فقيرنشين و براي بي‌سوادان اجرا مي‌شد.

بوآل به‌دنبال تكنيكي تئاتري بود كه تماشاگر نه فقط تماشاگر، بلكه شريك در نمايش نيز باشد. اين شيوه به تئاتر محرومان معروف شد. يكي از نكاتي كه اين شيوه نمايشي را از دیگر شيوه‌ها متمايز مي‌كند‌، اين است كه موضوع آن آرزو و خواست و دلمشغولي مردم است و شرايط زندگي آنان را به صحنه مي‌كشد.
بوآل خود چنين مي‌گويد‌"اين شيوه نشان مي‌دهد مردمي كه از راه كار، عادات و تاريخشان فريب مي‌خورند چگونه مي‌توانند زندگي خودرا تغيير بدهند‌؛ زيرا هر چيزي در تغيير كردن معنا مي‌يابد‌. مردم بايد براي اين تغييرات در زندگي روزمره آماده بشوند" بوآل براي اين آماده شدن از نمايش استفاده مي‌كرد.....

برای مشاهده ی ادامه ی مطلب بر روی گزینه ی " ادامه مطلب " کلیک بفرمایید . . . !


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه 30 بهمن1386 و ساعت 3:34 بعد از ظهر |

مقدمه اي بر شناخت نمايشنامه هاي مدرن ايراني

در ميان انواع تئاتر كه به شكل و شيوه ها و در ژانرهاي مختلف اجرا مي شود ، شايد نوع تئاتر مدرن بيشتر در نمايشنامه نويسي و كارگرداني تئاتر معاصر كشور ما طرفدار داشته باشد .

گرايش به اين نوع تئاتر از آنجا سرچشمه مي گيرد كه پديد آورندگان تئاتر ( نمايشنامه نويس و كارگردان ) كوشش مي كنند تا تئاتر خود را با زبان متفاوت و ساختار تازه اي كه با زمان معاصر سنخيت داشته باشد ، عرضه كنند . از اين رو عنصر تفكر و انديشمندي در ساختار آثار آنان نقش مهم و به سزايي دارد. چنين هنرمندان تئاتر ديگر بر آن نيستند بر اساس سنت هاي قديمي و روش هاي كلاسيك دست به تجربه هاي صحنه اي براي تئاتر امروز بزنند.بلكه آنان در پي آنند با شكل و شيوه و قالب جديدي اثر صحنه اي خود را به تماشاگر امروز عرضه كنند.

اثري كه هم حرف تازه اي از ميان صدها يا هزاران تم و پيرنگ نمايشي داشته باشد و هم در ساختار و قالب جديد پيشنهاد نويني را براي اجرا مطرح كند . اما براي ورود به اين بحث لازم است ابتدا توضيحي از نمايشنامه مدرن ارائه بدهيم و سپس به بررسي اين مساله در آثار نمايشنامه نويسان و كارگردان تئاتر معاصر بنشينيم . . .

بر گرفته از سایت www.cinema-theatre.com

لطفا برای خواندن ادامه مقاله بر روی " ادامه مطلب" کلیک بفرمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه 4 بهمن1386 و ساعت 1:38 بعد از ظهر |

 

ابزوردیته

مقاله ای از آقای احسان مقدسی


"بي‌همگي" داستان كوتاهي(بهتر است بگوييم اثر منثور) از بكت است. در"بي‌همگي"، بكت هر كدام از تصاوير ذهني خود را روي تكه كاغذي مي‌نويسد، "روبي كوهن" مي‌گويد:«ابتدا شصت جمله گوناگون... را روي كاغذ نوشت و در ظرفي ريخت... و هر كدام را دو بار از ظرف بيرون كشيد تا 120 جمله داشته باشد، سپس عدد 3 را روي 4 تكه كاغذ، عدد 4 را روي 6 تكه كاغذ... بار ديگر با چشم بسته جمله‌ها را بيرون كشيد و مطابق با اعدادي كه بيرون آورده بود به صورت پاراگراف درآورد كه سرانجام بدين ترتيب 120 جمله به وجود آمد» و با اين بازي، بكت"بي‌همگي" را ساخت. از جا به جايي جمله‌ها در اين متن، براي رسيدن به آن چه بكت واقعاً در ذهن داشته به تعداد 10×9/1 به توان 176 تا متن مي‌توان رسيد. دكارت مي‌گويد:«هيچ چيز جز تعيين كامل رياضي كافي نيست.» و بكت در اين فرآيند نوشتن تصادفي يك عدد گنگ مانند عدد π به وجود آورده است. چون داشتن 10×9/1 به توان 176 تا متن يعني عملاً داشتن هيچ. "هيو كوليك" مي‌گويد:«همان گونه كه اعداد اَصم(اعداد گنگ، عدد π هم جزء اين اعداد است) در برابر پارادايم فيثاغورث به مقابله برخاستند، بكت نيز مي‌كوشد تا اجزاي ناخودآگاه نفس را به صورت ادبي بيان كند:‌ نفس فقط به صورت يك رشته برهه‌هاي بريده بريده وجود درد و پيوستگي آن با همان قطعيتي قطع مي‌شود كه توالي اعداد گويا با اعداد اصم قطع مي‌شود.‌ و با اين فرايند تصادفي نوشتن معنا كاملاً از بين مي‌رود و منهدم مي‌شود.
و اما در انتظار گودو . . .

برای مشاهده ادامه مطلب بر عبارت " ادامه مطلب " کلیک بفرمایید لطفا . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه 11 دی1386 و ساعت 6:54 بعد از ظهر |

در این بیتابی حس نمیدانم

و در اوج ندانستن به حکم زندگی و مرگ

در ادراک سکوت و سوزش درد ندانستن

من از احساس می ترسم . . .

در این غم نامه های ساکت و خاموش

و تکرار مکرر کارهای بی نصیب و اجر

من از احساس می ترسم  . . .

من از مرگ و غم رفتن نمی ترسم

من از ترس جدایی بر خودم هرگز نلرزیدم

من از این زندگی هرگز نترسیدم

من از این رنج و درد و سوختن های مکرروار

من از این ها نمی ترسم

. . .

در این تکرار بودن ها

در این ماندن . . . در این بودن

در این بودن به نام زندگی و درد  

من از احساس این بودن

من از  احساس این ماندن

من از هم بودن و ماندن

می ترسم

. . . 

 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه 24 آذر1386 و ساعت 7:8 بعد از ظهر |

دیشب به خواب کودکی دیدم ضعیف

چمبره بر رخت خوابش می گریست

دست ها را رو به صورت می گرفت

ناله ها می کرد و فریادها کشید

" ای فغان از زندگی از روزگار

ای فغان از سرنوشت و این زمان

ای فغان   ای فغان "

چهره ای بس آشنا بود و غریب

ساده ای با البسی هم آشنا و هم غریب

پوششی پیدا و پنهان و بود و سرد

ناله ها میکرد و با درد می گریست

من که نا پیدا نهانم درد بود

با صدایش بند بندم سرد بود

صوت اشکش بس برایم زجر بود

با نگاهی سرد و عالم گیر بر من میگریست

در نگاهش قلب من کم می تپید

درد نا پیدای قلبم روزگارم را ربود

بی اراده دستهایم را برایش در ربود

او در آغوشم برایم اشک ریخت

بی اراده غرق بوسه بود و من

ماتمش را در وجودم ریختم

ناگهان با صوت بی صدای خویش

گفت " مادر    مادرم

آه فغان از روزگار و این زمان"

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه 15 آذر1386 و ساعت 7:9 بعد از ظهر |

مثل دریا پر غرور      مثل دریا آشنا

مثل دریا پر ز غصه های دور

متل دریا کم سکوت         مثل دریا آبی و رنگ خدا

مثل دریا وقت طوفانی شدن پر موج و صدا

مثل دریا وصل ساحل حسرتی

مثل دریا آشنا با درد آب

مثل دریا قطره را باران شدن

مثل دریا آسمان ابری شدن

مثل دریا پر ز فتح این زمین

مثل دریا ساکت از غم ها و فریاد زمین

مثل دریا عاقبت بی انتها

مثل دریا خالی از بر فتنه ها

مثل دریا . . .

این نشانه  کهنه ی نام خدا

این صدای ساکت حرف خدا

مثل دریا . . . 

+ نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه 6 آذر1386 و ساعت 6:24 بعد از ظهر |

 

روزگارم تلخ تر از حادثه است

آفتاب از من نیست .. .

روزگارم خوش نیست . . .

در ته ماتم تنهایی خود میسوزم

من در اوج دل خود میسوزم میسازم

ای که از من خبری نیست تو را

من تو را می بوسم . . .

من تو را می خواهم . . .

ای که از من نظری نیست تو را

روزگارم خوش نیست

مرگ می آید و من خواهم رفت

ای که از من نظری نیست تو را

روز مرگم مبر از یاد مرا

بر سر گور من از صبح بیا

تا ز جسمم نروت احساست

روز مرگم مبر از یاد مرا

 

گاهی اوقات به سخت ترین روزهای زندگیم برمی گردم

مخصوصا به آن روزهایی که بیگناه نابود شدم  محکوم شدم  رها شدم

تنها شدم

آن وقت دلم می خواهد گریه کنم  دلم می خواهد ضجه بزنم فریاد بزنم . . .

ولی حقیقت همین است . . . گریه ام نمی آید

اشکی نیست که بر این همه اشتباه بچه گانه و بی ارزش ریخته شود

همه چیز تمام شده .

فکر دوباره اشک دوباره تنها آتش زدن دوباره است

تنها یک چرای ناقص برایم میماند که خودم آن را محو می کنم

چون خودش از نداشتن جواب خجالت می کشد 

پس خیلی راحت همانطور که دور ریخته شدم همه چیز را دور می ریزم 

و به این سیاهی آمیخته با هوسی از مرگ پایان میدهم. 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت 12:2 بعد از ظهر |


همیشه فراموش می کنیم که چه ما باشیم یا نباشیم آسمان سر جاش
باقی می مونه .

خورشید طلوع می کنه . آدم ها بیدار میشن
هر کس می ره سر کاره خودش . اونی که حسوده به حسادتش ادامه
میده . اونی که مهربونه به محبت هاش ادامه میده و اونی که
نامرده به بی مروتی هاش ادامه میده .

پس نمیشه دنیا رو با آدم هاش
عوض کنیم . چه بهتر که خودمون توی این فرصت عمر بتونیم
همه رو راضی نگه داریم . اگه حتی بتونیم یه لبخند رو لب یه نفر بشونیم
این جسارت رو پیدا می کنیم که به همه این لبخند رو هدیه
کنیم .

این دنیا و خوبی ها و بدی هاش به چرخه اش ادامه میده .
خورشید میاد و میره . ماه میاد و میره . فصل ها میان و میرن . پس هیچ
چیز موندنی نیست .

تنها ما می مونیم و وجدانی که تا ابد رهامون
نمی کنه . پس به ظاهر کوچیک محبت نگاه نکنیم که پشتش بزرگی
آرامش موج می زنه . با غرور دیگران رو له نکنیم که از گناهان کبیرس
و بدونیم که همه باید واسه همه همون قدر ارزش قائل بشیم که
واسه خودمون قائل میشیم .

ارزش خودمون رو در این دنیای فانی زیر
سوال نبریم.
+ نوشته شده توسط محبوبه در جمعه 11 آبان1386 و ساعت 11:32 بعد از ظهر |

قانون همین است ... همان موقع که باید دیده شوی  شنیده شوی

لمس شوی  و خوانده شوی  . . . همه کور   کر  بی حس و بی سواد

می شوند . آن وقت تو را محکوم می کنند و حکم تنهایی را برایت

صادر می کنند . من در پای چوبه ی دار تنهایی به این فکر می کنم که

محبت به چه روزگاری افتاده که حتی نفرت هم از او سراغی نمی گیرد

و عطوفت تا چه حد ور شکسته و بی اعتبار شده که حتی ارزش هم

به او بد گمان شده . . . چه اتفاق جالبی ... !!!

+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 2:47 بعد از ظهر |

در حضور بی کسی هایم به زمین نگاه می کنم ... پر است از ضربه های

قدم های کودکانه ام که در حضور این همه تنهایی معصومیت خود

را فراموش کرده است . . .  دلم به حال زمین میسوزد

که هنوز به صدای این قدم ها دل خوش است

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 11:25 بعد از ظهر |

دوباره . . .

سکوت صحنه باز مرا فریاد زد

باورم نمیشود پس از آن قهر طولانی باز مرا می پذیرد

کاش در حضور رویاهای گرم و آتشین دنیایم اجرای خوبی داشته باشم

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه 24 شهریور1386 و ساعت 3:43 بعد از ظهر |

 

به جای آن که بر چسبی مثل مسیحی  یهودی  مسلمان  بودایی

یا هر چیز دیگری به پیشانی بچسبانی قول بده که

مسیح گونه  خدا گونه   بودا گونه   و محمد گونه   باشی . . .

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 5:52 بعد از ظهر |

این بار می خوام مطالبی از نمایشنامه نویس خوب کشورمون

یعنی آقای اکبر رادی بنویسم  ... امیدوارم خوشتون بیاد

چیزی که دوست دارم قبل از زندگی نامه ایشون بنویسم اینه

که چقدر خوب ما اول با نوشته های نویسنده های ایرونی که

از جنس خودمون هست شروع کنیم بعد به سراغ کارهای خارجی بریم.

خیلی خوبه که ما از کشورهای دیگه هم مطلبی بخونیم  ولی وقتی هنوز

چیزی از نویسنده های خودمون نمی دونیم چطوری توقع داریم  تو کارهای

خارجی موفق باشیم . . . در هر حال برای خوندن زندگی نامه آقای

اکبر رادی بر روی ادامه مطالب کلیک کنید . . .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه 8 شهریور1386 و ساعت 3:11 بعد از ظهر |

 

زندگی چیزی جز فریب نیست ... خنده دار است که من امروز به این نتیجه

رسیدم که این نتیجه هم خودش فریبی است که من به خودم میدهم

شاید بتوانم تقصیرها را گردن زندگی بیندازم . انسانهایی پر از دروغ و فریب

که هر روز این فریب ها را معامله میکنند ...

زندگی قشنگی است . . . !!!!!!!

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت 10:30 بعد از ظهر |

زمانی که فرصتی برای دوست داشتن و آشنایی نیست و دروغ و فریب

را بر این روزگار آوار می بینم . . . ساز خود را بر میدارم و مثل همیشه تنها

در دنیایم می نوازم . . . ضربآهنگ من نت هاییی است خسته که از دل

برمیخیزد و و نیرنگ ها را فریاد میزند .

دنیای من جز من نیست و من جز دنیایم نیستم و این نواها تنها

عبوری است چون مرهم بر خسته دلی شکسته ... !!!

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت 10:40 قبل از ظهر |

دکترم میگفت : " حالت اصلا خوب نیست دلت بدجوری شکسته ...

حالا حالا هم خوب بشو نیست ... چی به سر دلت آوردی ؟

تیکه پاره شده ... آخه کدم احمقی با خودش و دلش این طوی میکنه؟"

کاش می تونستم  به دکتر بگم که خودم مگه مرض دارم دلمو بشکونم

......      شکست و رفت     ...... 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه 4 شهریور1386 و ساعت 10:19 بعد از ظهر |

در اوج تنهاییم به هیچ فکر میکنم ... نیست میشوم و باز خودم را در گرداب

زندگی سرگردان می بینم . در اوج تنهایی میخندم به هر آن چه

بودن میخوانند و من داشتن می نامم . در اوج تنهایی به عشق فکر میکنم

و پاک تر از آن دروغ را می بینم . در اوج تنهایی به حال دلم

زار میزنم و به سادگیش میخندم .

در اوج تنهایی . . . . میمیرم . . .

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه 6 مرداد1386 و ساعت 1:46 قبل از ظهر |

کاش تمام دلخوشی های پوچ و بی معنی این خراب آباد به همراه 

سخنان شیرین و دروغ آدمیزادگان هم مثل خواب هایم

گذر می کردند از این ذهن ویران تر از خستگی های روزهای بی دغدغه ام

که چون فرداهای بی کس تر از تنهایی های این دل آواره ی کوچه های

این شهر نباشند این دلخوشی های آباد ...

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه 6 مرداد1386 و ساعت 1:20 قبل از ظهر |

من دلم می گیرد ...   در حضور خلوت آیینه ها

در سیاهی و سکوت خنده ها

در خیال تابش اندیشه ها

من دلم می گیرد ...  کم ز تنها یی و بس از بی کسی

زندگی زیبا نیست

زندگی ساده تر از آیینه نیست

شور و شوق روزگار بی کسی   عاقبت دنیای ما را تیره کرد

و از همین نام قشنگ عاشقی

عشق ما را از نفس بیچاره کرد ...

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه 6 مرداد1386 و ساعت 1:3 قبل از ظهر |

روزگاری سخت از عالم گذشت

آسمان آبی نیست   آسمان خاطره ای روشن نیست

این همه سوال و نام بی هدف

در گذر از زندگی بی سایه ماند

خسته از هر چه که نامش زنده بود

از همه روز و شب بی یاد و آه 

این منم  میلاد هر چه آخر است

حال و احوال من از خاک و ساده تر و خسته تر است

من به احوال تو ای دوست صفایی ببرم بس باشد

من به امید صداقت به روانی محبت

به صفای عشق و دل در این دیار

و به صدای آشنای این خیال

خسته ام از هر چه که نامش آدم است ...

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 1:44 قبل از ظهر |

فرشته کوچک بر ماه نشست ... به فکر فرو رفت ... باز به دنیای آدم ها

خیره شد ... به دروغها  به فریبها   به دل شکستن ها   ... با خود گفت :

" به چه کارشان می آید این همه دروغ و ننگ که تنها وجودشان را پر کرده

است ؟ خدایا آن قلبی که در سینه اشان کاشتی پس کجاست ؟ آن همه

مهربانی و صداقت که تو به آنها ارزانی داشتی کجا رفت ؟ تو که از زیبایی و

قشنگی چیزی برایشان کم نگذاستی ؟ "

خدا پاسخ داد :  " خودت را ناراحت نکن آنها همه چیز را فراموش کردند

حتی من ....... "

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه 23 تیر1386 و ساعت 12:24 بعد از ظهر |

تادئوس کانتور (۱۹۱۵-۹۰) 

طراح نقاش و کارگردان لهستانی به عنوان یکی از غیر عادی ترین هنرمندان

نوگرای تئاتر به شهرت رسید .دیدگاه وی بر اساس باز تعریف زبان تئاتر و در

طی یک پرسش ثابت درباره ی رابطه فضای اجرا و اجرا کننده شکل گرفت.

کانتور با تاسیس شرکت تئاتر کریکوت ۲ در ۱۹۵۵ دست به خلق آثاری همه

جانبه زد . ود در ۱۹۷۵ یکی از مهمترین آثار خود " کلاس مرده "را با

مضمونی کاملا سورئالیستی درباره ی مرگ و با بهره گیری از هنرمندانی

از تمامی سنین اجرا کرد .

مانیفست مرگ کانتور که یکی از سه بیانیه او به شمار می آید نشان دهنده

چگونگی گسست وی از تمامی سنت های تئاتری قدیمی و جدید است.

برای دیدن عکس های اجراهای وی و بیانیه تئاتر مرگ بر روی ادامه مطلب

کلیک کنید .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محبوبه در جمعه 4 خرداد1386 و ساعت 10:30 قبل از ظهر |

صحنه امروز خالی است از حضور تماشاگر و پر است از سکوت

بازی من ... من امروز بازیگر صحنه روزگارم ... خویشم تماشاگر است و

روحم بازی میکند نقش های حک شده بر نمیدانم دلم

" بیایید ای همسایگان خفته در بستر بیماری عشق ... امروز روح من به اجرا

میرود ... نمایشنامه اش را جناب زندگی نوشته و زمانه آن را کارگردانی 

میکند ... " 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه 3 خرداد1386 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |

من امروز در تنهایی خودم به صدای آبشار افکارم گوش میدادم

که آرامشی نسبی دارد و در خانه ی دلم به عابران گذرگاه دنیایم فکر

میکردم ... دوست دارم دروازه ای برای دنیای زیبای زندگیم بگذارم که

هیچ کسی بی مقدمه وارد نشود ... سلام فراموششان میشود و من

خداحافظی نمی کنم ... چه قدر دل انگیز !!!!   

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 5:24 بعد از ظهر |

 

خیلی جالب است که من امروز فکر میکردم که اگر روی ابرها بودم چه

حسی داشتم ... در حالی که من بر روی ابرها زندگی میکنم

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 5:19 بعد از ظهر |