کاش اصالت وجودم را در گذشته نمی یافتم و کاش
می توانستم خود را در زمان حال فریاد
بزنم .... !! راستی چرا ما خود را در گذشته گم
می کنیم در زمان حال فراموش
می کنیم و در آینده پیدا می کنیم ؟ اما....!
دیگر اشتباه نخواهم کرد .
کاش اصالت وجودم را در گذشته نمی یافتم و کاش
می توانستم خود را در زمان حال فریاد
بزنم .... !! راستی چرا ما خود را در گذشته گم
می کنیم در زمان حال فراموش
می کنیم و در آینده پیدا می کنیم ؟ اما....!
دیگر اشتباه نخواهم کرد .

سکوت صحنه این بار مرا فریاد زد
و من با اشتیاق با جیغ دلخراشی به او پاسخ
گفتم ... عجله کرده بودم ولی
صحنه فرصتی دوباره به من داد و من با ساز دل
به او پاسخ دادم و چون دلم صاف
بود صحنه مرا پذیرفت که شب را با سکوت صبح
خواهم کرد
رویاهای دوران کودکیم امروز به همه جا سفر کرد و احوال همه
همه را پرسید همه خوب بودند ولی کسی
احوال دل من را نپرسید من هم امروز غصه خوردم
به گل نشسته است کشتی دل من .آن زمان که من ناخدا بودم دلداده ای نبود و حال که نا خدای کشتی نفس من است دلداده آمد ... به حال من گریست و رفت.........!!!!!
سکوتی است غریب در ساحل امروز ... امواج بی صدا شده اند ... گویی مرده اند ... بازیگر امروز صحنه امواجند
صحنه سکوت دل من امروز در اعماق نگاهی منتظر و مشتاق بازیگری را پناه داد که از سراب وجودش نقش ها بافته بود و کدامین نگاه شاهد بازی غریب او خواهد بود ؟
صحنه سکوت دل من امروز در اعماق نگاهی منتظر و مشتاق بازیگری را پناه داد که از سراب وجودش نقش ها بافته بود و کدامین نگاه شاهد بازی غریب او خواهد بود ؟
خدا....
یک روز که مرده بودم اندر "خود" زیست
گفتم به خدا که این خدا در "خود" کیست؟!
گفتا که در آن خودی که سرمایه ی " هست "
در سنگر عشق جوید اندر " خود" "نیست "
گمنامی گم نشده...
میان همه جوی ها که همراه همه رودها به دریا سرازیر میشدند جوی کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن به دریا را نداشت... وقتی سایر جوی ها پرسیدند چرا گفت من هر چند در مقابل عظمت دریا نا چیز و خوارم ... اما من گمنامی گم نشده را بیشتر از شهرت گم شده دوست دارم...
در آخرین لحظات زندگی پدرم با گریه و زاری سر ببالینش
نهادم ... گفتم پدر ! من که در هنگام زندگی خدمتی برایت انجام ندادم
ولی ... باور کن پدر ... پس از مرگ تو هر روز گل های اطراف گور تو را با
آب دیده آبیاری خواهم کرد ! ... پدرم خندید خنده ای سر آپا درد خنده ای
نا تمام و سرد که نا تمامی یک ناله ی آهسته تمامش کرد .....
آن وقت گفت : پسر خوب من با آمدن تو بر سر گورم کاری ندارم
ولی هیچوقت انتظار دیدن گل را در اطراف گور من نداشته باش ...
چون : زمین برای رویاندن گل ها قوت لازم دارد و من
در سرتاسر زندگی چه چیز با قوتی خوردم
که تحویل زمین بدهم؟.......
شکست سکوت
طبال بزن بزن که نابود شدم
بر تار غروب زندگی پود شدم
عمرم همه رفت در کوره مرگ
آتش زده استخوان بی دود شدم
صحنه سکوت آنجا که شروع فصلی نو در میان حرف ها و نقش هاست و این شروع فصلی است در سال بی آغاز صحنه که نه به زردی پاییز است و نه به سردی زمستان ولی زیبایی بس بیشتر از بهار دارد که هر ماه آن را عطر زندگی و گل های عشق پوشانده است
سیاهی از درون کاه دود پشت دریاها
بر آمد با نگاهی حیله گر با اشکی آویزان
به دنبالش سیاهی دیگر آمدند از راه
بگستردند بر صحرای عطشان قیر گون دامان
سیاهی گفت: و اینک من بهین فرزند دریا ها
شما را ای گروه تشنگان سیراب خواهم کرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من
از آن خورشید که دائم میمکد خون و طراوت را
نبینم وای این شاخک چه بی جان است و پژمرده
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستی که دائم میمکد خون و طراوت را
نهان در پشت آن ابر دروغین بود و می خندید
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر
نگه میکرد غار تیره با خمیازه خاوید
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
:این همهن ابر است که اندر پی هزاران روشنی دارد
ولی آن پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده
:فضا را تیره می دارد ولی هرگز نمیبارد
صدای رعذ غوغا کرد با فریاد غول آسا
"
باران است هی بارانپس از هرگز خدا را شکر چندان بد نشد آخر
"به شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران
به زیر ناودانها تشنگان با چهره های مات
بفشرده بین کفها کاسه های بی قراری را
"
تحمل کن پدر باید تحمل کرد !باشد تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را
"ولی باران نیامد
!"
چرا باران نمی آید؟نمی دانم ولی این ابر بارانی ست میدانم
ببار ای ابر بارانی ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم
"شما زا ای گروه تشنگان سیراب خواهم کرد
صدای رعد آمد باز
ولی باران نیامد
"
چرا باران نمی آید ؟"سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا
"
آیا این همان ابر است که اندر پی هزاران روشنی دارد؟"و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین
"
فضا را تیره میدارد ولی هرگز نمی بارد "مهدی اخوان ثالث (ماث
)چشمانم بسته بود خیسی را بر چشمانم حس می کردم خود را در چمنزاری وسیع دیدم خدایا آنجا کجا بود ؟ وزنی حس نمی کردم ولی کسی مرا تا نهایت وجودش صدا می کرد هر کلامش انگار روحم را از جا می کند بی هدف قدم می زدم گه و بی گاه وجودم کرخت می شد گرم می شد سرد می شد گاهی دستانم گرم میشد و گاه سرد به او فکر می کردم که چگونه زندگی را به کامش تلخ کرده بودم ولی او دوستم داشت و بارها به من گفته بود کجا بودم ؟ آیا دار مکافاتم را به چشم میدیدم ؟ و ناگهان باز خیسی بر چشمانم حس کردم از زمین جدا شدم آری من مرده بودم و او بود که بر چشمانم بوسه میزد
دیروز می پنداشتم که ذره ای بیش نیستم ذره ای که سرگشته و بی هدف در چرخه زندگی در فراز و فرود است اما امروز به یقین میدانم که آن چرخه خود منم و زندگی که سراسر در دوره های منظم در جریان است
آنها در بیداری مرا می گویند: تو و جهانی که در آن زندگی می کنی دانه ی ماسه ای بر کرانه ی بی پایان دریای بی انتهایید. ومن در رویایم بدانها میگویم : آن دریای بی کران منم و تمام هستی جز دانه ی شنی بر کرانه ی من نیست
خانه ام مرا می گوید : ترک ام مکن که گذشته ات در من نهفته است. راه نیز می گوید در پی من بیا که آینده ات منم. اما من به خانه و راه می گویم مرا گذشته . آینده ای نیست اگر بمانم در ماندنم رفتن است و اگر بروم در رفتنم ماندن که تنها محبت و مرگ همه چیز را دگرگون توانند کرد
چگونه ممکن است در ایمان من نسبت به عادلانه بودن زندگی خللی ایجاد شود حال آنکه میدانم رویای آنان که بر روی پر می آرمند از رویای انها که بر زمین می خوابند زیباتر نیست؟
به من گوش بسپار تا تو را بانگی دهم: فکر همچون اسفنج و دل همچون جویبار است شگفتا که بیشتر ما فرو بردن را بر جاری شدن ترجیح می دهیم
برخی از ما چون مرکب و برخی دیگر کاغذیم اگر سیاهی مرکب نبود سپیدی لال می ماند و اگر سپیدی کاغذ نبود سیاهی نابینا می شد
ماهیت هر انسان آن نیست که برایت آشکار میکند بلکه آن چیزی است که نمی تواند آشکار کند
بیا " قایم باشک " بازی کنیم و در پی یکدیگر بگردیم اگر در دلم پنهان شوی یافتنت برایم دشوار نیست ولی اگر در لاک خویش پنهان شوی تلاش دیگران برای یافتنت بیهوده خواهد بود
روزی که زاده شدی شیطان مرد پس دیگر لازم نیست از دوزخ بگذری تا فزشته ای بیابی
خویشتن پنهان تو همیشه برایت اندوهناک است . او با اندوه رشد می کند و مزید . از این روست که اندوهش به سان شادمانی جلوه میکند
صحنه سکوت آنجا که دل های نگران در نقاب نقشها به نگاه های منتظر فرصت پرواز میدهند و با وجود خویش صحنه را آکنده از روح مقدس انسانیت میکنند
پنجره
چگونه آغاز کنم
دوست دارم آغازم همچون برف دانه های ریز سپید
که از آسمان رقصان به زمین می نشینند
آرام باشد
و همچون درختانی که پذیرای این پری های کوچک هستند
مهربان باشد
مثل حیات حیرت انگیز خانه
جذاب باشد
زندگی امروز متفاوت است
همه در فکرند
چه بخواهی چه نخواهی سکوت است
در قعر صداهای پر پیچ و خم اطراف
سکوت خود نمایی میکند
من هر بار بر بال یکی از پری های سپید
به حیات خانه امان می نشینم
و گاه چشم هایم را می بندم
و بر گوشه کنار های مزار حافظ فرود می آیم
فاتحه ای می خوانم
چشم هایم را باز می کنم
من هنوز به پنجره چشم دوخته ام