تبليغاتX
صحنه سکوت

دنیای من امروز خالی از سکنه است

تنها من ماندم و سکوتی آبستن فریاد . منتظر فریاد مانده در سکوتم

سکوت من بالآخره فارغ خواهد شد

آن زمان که فریاد من بیاید حرف ها خواهد داشت برای گفتن

هنوز زمان آمدن نشده است

میدانم اگر زودتر بیاید کسی صدایش را نخواهد شنید و اگر دیرتر

بیاید کسی به صدایش گوش نخواهد داد

آسمان ابری است ولی میل به باریدن ندارد

+ نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه 28 اسفند1385 و ساعت 9:54 بعد از ظهر |

تو را شکر می گویم ای مهربان معبودم که هر لحظه به

یادم بودی و یاریم کردی و و از خود بیزارم آن زمان که سر خوش

بودم تورا از یاد بردم در حالی که تو مرا مرقب و حافظ بودی و همراهم بودی

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه 28 اسفند1385 و ساعت 9:46 بعد از ظهر |

 هنوز نمی دانم مقصدم کجاست ... فقط پارو میزنم

نمی دانم به کجا خواهم رفت ! زیاد مهم نیست ... فقط میدانم باید بروم

زمانی که دور دست ها پیدا نیست با اطمینان خواهم رفت

بی آنکه ترسی از آنچه خواهم دید داشته باشم چرا که نمی دانم چه 

خواهم دید پس پیش میروم ...  ولی اگر بدانم به کجا میروم 

از ترسه آنچه خواهم دید عقب میروم و گاه آهسته میروم تا دیرتر برسم

پس چه بهتر که ندانم و پیش بروم ... چه غروب دلنشینی!   

+ نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه 28 اسفند1385 و ساعت 9:32 بعد از ظهر |

من امروز تشنه ام ... یک تشنه ابدی . هرگز سیراب

نخواهم شد و هیچ آبی عطش مرا فرو کش نخواهد

داد . چرا که آن روز من به زلالی آب قسم خوردم

من به پاکی آب قسم خوردم  تا به تو خیانت نکنم

من به مهربانی آب قسم خوردم که تو را نرنجانم

من به صداقت آب قسم خوردم

من به صفای آب قسم خوردم

من به آب قسم خوردم

من یک تشنه ابدیم

+ نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه 28 اسفند1385 و ساعت 9:9 بعد از ظهر |

امروز در صحنه خود را جادوگری یافتم که وردهایش

بیانش و حیله هایش بدن است که اگر وردی را با حیله ای

اشتباه به کار برد هم خود را خراب کرده است

هم عمل خودش را زیر سوال برده است

و گاه وردها اشتباه میشوند و جادویی سخت تو را به کوره

راه می کشاند

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 16 اسفند1385 و ساعت 10:15 بعد از ظهر |

سکوت صحنه امروز مرا آوازی داد .... نمی دانم با کدامین صدای

بی صدایم پاسخ گویم که نه صحنه برنجد نه من

غافل بمانم و نه معبودم را پشیمان کنم .... حال درمانده ام و

مثل کسی که برای اولین بار به سن پا می گذارد

می ترسم ... می ترسم آن طور که باید بازی نکنم و خود نیز

از خود برنجم و .... کسی که از خود برنجد و تحمل

خودش را هم نداشته باشد زندگیش نا بود است ... پس

سوار قایق دلم شدم و دریای دل را طی کردم

چرا دریای دلم را نمی شناسم ؟... چرا به ساحل نمی رسم؟

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 9 اسفند1385 و ساعت 10:27 بعد از ظهر |