تبليغاتX
صحنه سکوت

تادئوس کانتور (۱۹۱۵-۹۰) 

طراح نقاش و کارگردان لهستانی به عنوان یکی از غیر عادی ترین هنرمندان

نوگرای تئاتر به شهرت رسید .دیدگاه وی بر اساس باز تعریف زبان تئاتر و در

طی یک پرسش ثابت درباره ی رابطه فضای اجرا و اجرا کننده شکل گرفت.

کانتور با تاسیس شرکت تئاتر کریکوت ۲ در ۱۹۵۵ دست به خلق آثاری همه

جانبه زد . ود در ۱۹۷۵ یکی از مهمترین آثار خود " کلاس مرده "را با

مضمونی کاملا سورئالیستی درباره ی مرگ و با بهره گیری از هنرمندانی

از تمامی سنین اجرا کرد .

مانیفست مرگ کانتور که یکی از سه بیانیه او به شمار می آید نشان دهنده

چگونگی گسست وی از تمامی سنت های تئاتری قدیمی و جدید است.

برای دیدن عکس های اجراهای وی و بیانیه تئاتر مرگ بر روی ادامه مطلب

کلیک کنید .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محبوبه در جمعه 4 خرداد1386 و ساعت 10:30 قبل از ظهر |

صحنه امروز خالی است از حضور تماشاگر و پر است از سکوت

بازی من ... من امروز بازیگر صحنه روزگارم ... خویشم تماشاگر است و

روحم بازی میکند نقش های حک شده بر نمیدانم دلم

" بیایید ای همسایگان خفته در بستر بیماری عشق ... امروز روح من به اجرا

میرود ... نمایشنامه اش را جناب زندگی نوشته و زمانه آن را کارگردانی 

میکند ... " 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه 3 خرداد1386 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |

من امروز در تنهایی خودم به صدای آبشار افکارم گوش میدادم

که آرامشی نسبی دارد و در خانه ی دلم به عابران گذرگاه دنیایم فکر

میکردم ... دوست دارم دروازه ای برای دنیای زیبای زندگیم بگذارم که

هیچ کسی بی مقدمه وارد نشود ... سلام فراموششان میشود و من

خداحافظی نمی کنم ... چه قدر دل انگیز !!!!   

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 5:24 بعد از ظهر |

 

خیلی جالب است که من امروز فکر میکردم که اگر روی ابرها بودم چه

حسی داشتم ... در حالی که من بر روی ابرها زندگی میکنم

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 5:19 بعد از ظهر |

 

به سکوت نیاز دارم ولی آنقدر اینجا سکوت است که آن را گم کرده ام

زیباست ...  باور نکردنی و زیبا ...!!!

و حال نمیدانم به چه چیز نیاز دارم ... حتی نمیدانم را هم گم کردم.

 

 

خیسی انگشتانم که آن ها را در آب تفکرم فرو کردم قلقلکم میدهد

و من در آب به معنای زلال بودن فکر میکنم...  !!!!

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 5:15 بعد از ظهر |

دیشب در میان قصه ها که خواب بودم ... خواب دیدم نامه رسان قهرمان

قصه ها شده ام ... سوار بر کشتی نوح نامه ها را میرساندم

نامه ی تمام قهرمان ها پر بود از گله و شکایت از زمانه و روزگار و دنیایشان

قهرمان ها با عشق ها و ماجراهایشان خوش بودند ولی واقعیت این

نبود ... آن ها هم آه فقانشان بلند بود که از نامردی های روزگار نمی توان

فرار کرد ... و من خندیدم که حتی قصه ها هم مرده اند....

 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 5:9 بعد از ظهر |

دنیای خیالم پر شده است از تصمیم های خالصانه ای که برای

واژه ای به نام زندگی گرفتم ... شهر رویاهایم به هم ریخته است مثل

اتاقم که گاهی در آن جنگ جهانی راه می افتد و فرمانده گردان مادرم

هست که میگوید " زود تمیزش کن "  ولی فرمانده گردان خیال من خودم

هستم که خب حوصله تمیز کردن اتاقم را ندارم چه برسد به دنیای بزرگ

خیالم .... کاش یکی بود مثل مادرم تا از ترسش دنیایم را مرتب کنم ...!!

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 5:0 بعد از ظهر |

باور ندارم آسمان اینگونه میماند ومن در حسرت یک رونق

از ریشه صدایت میکنم با سازی از جولان احساسم

عزیزم ای صدایت منتظر در یادواره ی وجودم در صحنه ی زندگیم

امروز به نمیدانم خودم میخندم و باز تو را نظاره گرم و بازیگر

احساس نابهنجار خویشم ........

ای که تو را ندیده می شناسم قدم بگذار بر باورهایم

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت 4:53 بعد از ظهر |