تبليغاتX
صحنه سکوت

در اوج تنهاییم به هیچ فکر میکنم ... نیست میشوم و باز خودم را در گرداب

زندگی سرگردان می بینم . در اوج تنهایی میخندم به هر آن چه

بودن میخوانند و من داشتن می نامم . در اوج تنهایی به عشق فکر میکنم

و پاک تر از آن دروغ را می بینم . در اوج تنهایی به حال دلم

زار میزنم و به سادگیش میخندم .

در اوج تنهایی . . . . میمیرم . . .

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه 6 مرداد1386 و ساعت 1:46 قبل از ظهر |

کاش تمام دلخوشی های پوچ و بی معنی این خراب آباد به همراه 

سخنان شیرین و دروغ آدمیزادگان هم مثل خواب هایم

گذر می کردند از این ذهن ویران تر از خستگی های روزهای بی دغدغه ام

که چون فرداهای بی کس تر از تنهایی های این دل آواره ی کوچه های

این شهر نباشند این دلخوشی های آباد ...

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه 6 مرداد1386 و ساعت 1:20 قبل از ظهر |

من دلم می گیرد ...   در حضور خلوت آیینه ها

در سیاهی و سکوت خنده ها

در خیال تابش اندیشه ها

من دلم می گیرد ...  کم ز تنها یی و بس از بی کسی

زندگی زیبا نیست

زندگی ساده تر از آیینه نیست

شور و شوق روزگار بی کسی   عاقبت دنیای ما را تیره کرد

و از همین نام قشنگ عاشقی

عشق ما را از نفس بیچاره کرد ...

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه 6 مرداد1386 و ساعت 1:3 قبل از ظهر |

روزگاری سخت از عالم گذشت

آسمان آبی نیست   آسمان خاطره ای روشن نیست

این همه سوال و نام بی هدف

در گذر از زندگی بی سایه ماند

خسته از هر چه که نامش زنده بود

از همه روز و شب بی یاد و آه 

این منم  میلاد هر چه آخر است

حال و احوال من از خاک و ساده تر و خسته تر است

من به احوال تو ای دوست صفایی ببرم بس باشد

من به امید صداقت به روانی محبت

به صفای عشق و دل در این دیار

و به صدای آشنای این خیال

خسته ام از هر چه که نامش آدم است ...

+ نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 1:44 قبل از ظهر |