تبليغاتX
صحنه سکوت

 

روزگارم تلخ تر از حادثه است

آفتاب از من نیست .. .

روزگارم خوش نیست . . .

در ته ماتم تنهایی خود میسوزم

من در اوج دل خود میسوزم میسازم

ای که از من خبری نیست تو را

من تو را می بوسم . . .

من تو را می خواهم . . .

ای که از من نظری نیست تو را

روزگارم خوش نیست

مرگ می آید و من خواهم رفت

ای که از من نظری نیست تو را

روز مرگم مبر از یاد مرا

بر سر گور من از صبح بیا

تا ز جسمم نروت احساست

روز مرگم مبر از یاد مرا

 

گاهی اوقات به سخت ترین روزهای زندگیم برمی گردم

مخصوصا به آن روزهایی که بیگناه نابود شدم  محکوم شدم  رها شدم

تنها شدم

آن وقت دلم می خواهد گریه کنم  دلم می خواهد ضجه بزنم فریاد بزنم . . .

ولی حقیقت همین است . . . گریه ام نمی آید

اشکی نیست که بر این همه اشتباه بچه گانه و بی ارزش ریخته شود

همه چیز تمام شده .

فکر دوباره اشک دوباره تنها آتش زدن دوباره است

تنها یک چرای ناقص برایم میماند که خودم آن را محو می کنم

چون خودش از نداشتن جواب خجالت می کشد 

پس خیلی راحت همانطور که دور ریخته شدم همه چیز را دور می ریزم 

و به این سیاهی آمیخته با هوسی از مرگ پایان میدهم. 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت 12:2 بعد از ظهر |


همیشه فراموش می کنیم که چه ما باشیم یا نباشیم آسمان سر جاش
باقی می مونه .

خورشید طلوع می کنه . آدم ها بیدار میشن
هر کس می ره سر کاره خودش . اونی که حسوده به حسادتش ادامه
میده . اونی که مهربونه به محبت هاش ادامه میده و اونی که
نامرده به بی مروتی هاش ادامه میده .

پس نمیشه دنیا رو با آدم هاش
عوض کنیم . چه بهتر که خودمون توی این فرصت عمر بتونیم
همه رو راضی نگه داریم . اگه حتی بتونیم یه لبخند رو لب یه نفر بشونیم
این جسارت رو پیدا می کنیم که به همه این لبخند رو هدیه
کنیم .

این دنیا و خوبی ها و بدی هاش به چرخه اش ادامه میده .
خورشید میاد و میره . ماه میاد و میره . فصل ها میان و میرن . پس هیچ
چیز موندنی نیست .

تنها ما می مونیم و وجدانی که تا ابد رهامون
نمی کنه . پس به ظاهر کوچیک محبت نگاه نکنیم که پشتش بزرگی
آرامش موج می زنه . با غرور دیگران رو له نکنیم که از گناهان کبیرس
و بدونیم که همه باید واسه همه همون قدر ارزش قائل بشیم که
واسه خودمون قائل میشیم .

ارزش خودمون رو در این دنیای فانی زیر
سوال نبریم.
+ نوشته شده توسط محبوبه در جمعه 11 آبان1386 و ساعت 11:32 بعد از ظهر |

قانون همین است ... همان موقع که باید دیده شوی  شنیده شوی

لمس شوی  و خوانده شوی  . . . همه کور   کر  بی حس و بی سواد

می شوند . آن وقت تو را محکوم می کنند و حکم تنهایی را برایت

صادر می کنند . من در پای چوبه ی دار تنهایی به این فکر می کنم که

محبت به چه روزگاری افتاده که حتی نفرت هم از او سراغی نمی گیرد

و عطوفت تا چه حد ور شکسته و بی اعتبار شده که حتی ارزش هم

به او بد گمان شده . . . چه اتفاق جالبی ... !!!

+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 2:47 بعد از ظهر |