تبليغاتX
صحنه سکوت

در این بیتابی حس نمیدانم

و در اوج ندانستن به حکم زندگی و مرگ

در ادراک سکوت و سوزش درد ندانستن

من از احساس می ترسم . . .

در این غم نامه های ساکت و خاموش

و تکرار مکرر کارهای بی نصیب و اجر

من از احساس می ترسم  . . .

من از مرگ و غم رفتن نمی ترسم

من از ترس جدایی بر خودم هرگز نلرزیدم

من از این زندگی هرگز نترسیدم

من از این رنج و درد و سوختن های مکرروار

من از این ها نمی ترسم

. . .

در این تکرار بودن ها

در این ماندن . . . در این بودن

در این بودن به نام زندگی و درد  

من از احساس این بودن

من از  احساس این ماندن

من از هم بودن و ماندن

می ترسم

. . . 

 

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در شنبه 24 آذر1386 و ساعت 7:8 بعد از ظهر |

دیشب به خواب کودکی دیدم ضعیف

چمبره بر رخت خوابش می گریست

دست ها را رو به صورت می گرفت

ناله ها می کرد و فریادها کشید

" ای فغان از زندگی از روزگار

ای فغان از سرنوشت و این زمان

ای فغان   ای فغان "

چهره ای بس آشنا بود و غریب

ساده ای با البسی هم آشنا و هم غریب

پوششی پیدا و پنهان و بود و سرد

ناله ها میکرد و با درد می گریست

من که نا پیدا نهانم درد بود

با صدایش بند بندم سرد بود

صوت اشکش بس برایم زجر بود

با نگاهی سرد و عالم گیر بر من میگریست

در نگاهش قلب من کم می تپید

درد نا پیدای قلبم روزگارم را ربود

بی اراده دستهایم را برایش در ربود

او در آغوشم برایم اشک ریخت

بی اراده غرق بوسه بود و من

ماتمش را در وجودم ریختم

ناگهان با صوت بی صدای خویش

گفت " مادر    مادرم

آه فغان از روزگار و این زمان"

 

+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه 15 آذر1386 و ساعت 7:9 بعد از ظهر |

مثل دریا پر غرور      مثل دریا آشنا

مثل دریا پر ز غصه های دور

متل دریا کم سکوت         مثل دریا آبی و رنگ خدا

مثل دریا وقت طوفانی شدن پر موج و صدا

مثل دریا وصل ساحل حسرتی

مثل دریا آشنا با درد آب

مثل دریا قطره را باران شدن

مثل دریا آسمان ابری شدن

مثل دریا پر ز فتح این زمین

مثل دریا ساکت از غم ها و فریاد زمین

مثل دریا عاقبت بی انتها

مثل دریا خالی از بر فتنه ها

مثل دریا . . .

این نشانه  کهنه ی نام خدا

این صدای ساکت حرف خدا

مثل دریا . . . 

+ نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه 6 آذر1386 و ساعت 6:24 بعد از ظهر |