
روزگارم تلخ تر از حادثه است
آفتاب از من نیست .. .
روزگارم خوش نیست . . .
در ته ماتم تنهایی خود میسوزم
من در اوج دل خود میسوزم میسازم
ای که از من خبری نیست تو را
من تو را می بوسم . . .
من تو را می خواهم . . .
ای که از من نظری نیست تو را
روزگارم خوش نیست
مرگ می آید و من خواهم رفت
ای که از من نظری نیست تو را
روز مرگم مبر از یاد مرا
بر سر گور من از صبح بیا
تا ز جسمم نروت احساست
روز مرگم مبر از یاد مرا
گاهی اوقات به سخت ترین روزهای زندگیم برمی گردم
مخصوصا به آن روزهایی که بیگناه نابود شدم محکوم شدم رها شدم
تنها شدم
آن وقت دلم می خواهد گریه کنم دلم می خواهد ضجه بزنم فریاد بزنم . . .
ولی حقیقت همین است . . . گریه ام نمی آید
اشکی نیست که بر این همه اشتباه بچه گانه و بی ارزش ریخته شود
همه چیز تمام شده .
فکر دوباره اشک دوباره تنها آتش زدن دوباره است
تنها یک چرای ناقص برایم میماند که خودم آن را محو می کنم
چون خودش از نداشتن جواب خجالت می کشد
پس خیلی راحت همانطور که دور ریخته شدم همه چیز را دور می ریزم
و به این سیاهی آمیخته با هوسی از مرگ پایان میدهم.
