
دیشب به خواب کودکی دیدم ضعیف
چمبره بر رخت خوابش می گریست
دست ها را رو به صورت می گرفت
ناله ها می کرد و فریادها کشید
" ای فغان از زندگی از روزگار
ای فغان از سرنوشت و این زمان
ای فغان ای فغان "
چهره ای بس آشنا بود و غریب
ساده ای با البسی هم آشنا و هم غریب
پوششی پیدا و پنهان و بود و سرد
ناله ها میکرد و با درد می گریست
من که نا پیدا نهانم درد بود
با صدایش بند بندم سرد بود
صوت اشکش بس برایم زجر بود
با نگاهی سرد و عالم گیر بر من میگریست
در نگاهش قلب من کم می تپید
درد نا پیدای قلبم روزگارم را ربود
بی اراده دستهایم را برایش در ربود
او در آغوشم برایم اشک ریخت
بی اراده غرق بوسه بود و من
ماتمش را در وجودم ریختم
ناگهان با صوت بی صدای خویش
گفت " مادر مادرم
آه فغان از روزگار و این زمان"
+ نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه 15 آذر1386 و ساعت
7:9 بعد از ظهر |

