
اسلین اشاره میکند که کاراکترها یک زندگی سخت پوستانه را انتخاب میکنند زیرا "غریزه حیوانی و زمختی که از سرکوب احساسات لطیف انسانی نشات میگیرد، را میستایند. (182) [در این میان] برخی به گله کرگدنها میپیوندند تا بفهمند که کرگدنها چطور فکر میکنند تا به این ترتیب آنان را وادارند که به انسانیتشان بازگردند، در حالی که سایرین همچون دوشیزه دیزی، به این گله میپیوندد زیرا نمیتوانند در مقابل میل به همرنگ جماعت شدن بایستند.
(182) "برانژه"، کاراکتری که در برخی دیگر از آثار یونسکو هم ظاهر میشود، تبدیل شدن دوستش "ژان"، و بعد هم همکارش "دودار" و هرروز تعداد بیشتری از مردم، به کرگدن، را نظاره میکند، تاجایی که درنهایت فقط او و همکار مورد علاقهاش"دیزی" به عنوان آخرین انسانها باقی میمانند. همگان به غیر از برانژه و دیزی به کرگدنیسم (3) مبتلا شدهاند، بیماری مرموزی که آنها را مجبور میکند تا عضلات شل، ضعیف، و سفید انسان گونه شان را رها کرده و به جانور پوست کلفت، نیرومند و زمختی تبدیل شوند. آنچنان که دبورا گانسبائور Deborah Gaensbauer میگوید:"برانژه یک ضد قهرمان است که ایمنیاش در مقابل کرگدنیسم یک مقاومت غریزی در مقابل ایدئولوژی و تبلیغ چیزی است که مثل تودهای از مستی سایه افکن شده و به زعم یونسکو: دادن هر توضیحی [درباره اش] احتمالا غیر ممکن است." (104، یونسکو 199)
در پایان، حتی دیزی هم نمیتواند با میل به پیوستن به جماعت زمخت و خشن مقابله کند و برانژه انقلابی که مصر است که هرگز تسلیم نخواهد شد، را تنها میگذارد. برانژه که در مقابل دوستانش -ژآن و دودار- از میلش به ایستادگی در مقابل کرگدن شدن و زندگی انسانی دفاع میکند، پس از تبدیل همگان و از جمله دیزی به غیرانسان، تاسف می خورد که چرا خودش نمی تواند به کرگدن تبدیل شود.
اما عاقبت علی رغم تمایل جسورانهاش به ویژگی های انسانی، هنوز آنچنان که برخی منتقدان باور دارند بدون آه حسرتآلود گربهای که دستش به گوشت نمی رسد، نبوده است. همان طور که اسلین اشاره می کند: " فارغ از پایمردیهای یک قهرمان، ایستادگی برانژه مضحک و تراژدی-کمدی است، و مفهوم غایی نمایشنامه به آن آسانی که بعضی منتقدان تصور کردهاند، نیست. این نمایشنامه، اعتراض را درست به اندازه انفعال، پوچ و بیهوده می داند، سوگنامه انسان فردگرایی که نمی تواند به توده مردم خوشبخت بی احساس بپیوندد، احساسات هنرمندی که مطرود است." (183)
اسلین با قیاس برانژه و "جورج سامسا" در مسخ کافکا [بحث را] ادامه میدهد. در حالی که سامسا خود را حشرهای عظیم الجثه و دیگران را طبیعی میبیند، برانژه به سرعت پی میبرد که تعریف طبیعی بودن دستخوش تغییری اساسی شده است: ویژگیهای اصلی بشر دیگر به اندازه مشخصههای یک کرگدن، طبیعی تلقی نمیشوند. یونسکو هم در مقابل انفعال جبهه میگیرد و هم علیه تمسخرهای انسان فردگرایی که به برتری خودش به عنوان یک شخص حساس می بالد.
یونسکو علاوه بر پوچی شرایط انسان، فاصله ای بین احساسی که بیننده بلاواسطه از ماهیت واقعی انسانیت خودش دارد و شرایطی که جوامع مصرف زده بر او تحمیل می کنند، خلق میکند. گرچه پایمردی برانژه بر نیاز دوسویه ما به همنوایی کردن و در همان حال حفظ فردیتمان تاکید دارد، نمایشنامه برآن است که جامعه مصرف زده با القا مصنوعی این دوسویگی راهی برای تضمین موفقیتش در تولید مصرف کننده، یافته است. به طورکلی، مخاطبان، برخلاف کاراکترهایی که به کرگدن تبدیل می شوند، در مقابل همذات پنداری کردن با کرگدن ها می ایستند، زیرا آنان فاصله بین انسانها و احشام را که فاصله بین نیازهای معقول برای ادامه حیات و هوس های غیر معقول که تنها بر ماهیت ناپایدار کامروایی استوار هستند را، می ستایند؛ گویی که "اصل واقعیت" فروید با "اصل لذت" جابجا شده است.
کرگدنها با کمبود آن بعد ادراکی که میتواند به آنان اجازه دهد که به طور خود به خود از افراطشان مطلع شوند، شناخته میشوند. برعکس، انسانها، هرازگاهی از احساس شکم پرستی و خوی حیوانی که در کرگدنها به چشم می خورد، رنج میبرند، اما نمایشنامه طبیعت نامتعادل این افراط و این حقیقت که بدون افراط هم می توانند زندگی کنند.، را مینمایاند. در واقع، این افراط به یک شاخص همنوایی با اکثریت در پیروی از هواهای نفسانی شان تبدیل میشود که از ناتوانی در مقاومت در مقابل فشار دیگران برای پیروی، و نه هیچ رضایت یا لذت ذاتی، نشات میگیرد.
"باومن" معتقد است که جوامع مصرف گرا بین اصول "واقعیت" و "لذت" فروید ارتباط جدیدی برقرار کرده اند. اصل لذت که می گوید لذت مجبور است که خودش را با محدودیت های واقعیت مطابقت دهد، دستخوش یک تحول اساسی شده است.
امروزه اصل لذت خودش به آخرین واقعیت تبدیل شده است. در این ماجرا، اصل واقعیت باید از لذت به وسیله دم را غنیمت شمردن، در مقابل ارضاء به تاخیر افتاده که سابقا بنیان واقعیت اجتماعی را می ساخت، حمایت کند. "باومن" مشاهده می کند که "زندگی مصرفی تکرار پایانناپذیر آزمودنهای دوباره است. لذت خرید از هرلذتی که کالای خریداری شده می تواند به خانه بیاورد یا آورده، بزرگتر است.
این [خود] خرید کردن است که ارزش دارد... مشاهده کالاها در ویترین که در فریبنده و نشاط آورترین حالت خود هستند، لذت را به اوج می رساند. (154, original emphasis) او نتیجه میگیرد که جوامعی که اقتصاد سرمایهداری دارند، اگرچه که بر بنیان حرص مالکیت استوار شده اند، اما در نهایت به لکه دار کردن دامن ماکیت مادی و جایگزینی ارزش "داشتن" با زندگی به همراه تجربه لذت بخش (و درعین حال لطیف و برباد رفتنی)، منجر می شوند. (155) کرگدنهای یونسکو صرفاً برای تجربه لذت بخش حیوانی زندگی می کنند، و نه برای مالک شدن. آنان جامعه ای را تصویر می کنند که، آنچنان که "باومن" نشان داده، لذت در آن "به طرز معجزه آسایی به تکیه گاه واقعیت،" و جستجوی لذت به " ابزار اصلی (و مناسب) صیانت نفس" تبدیل شده است. (187) به عبارت دیگر، روانی حرکت از یک لذت جدید به یکی دیگر به " آخرین و محکمترین ستون شرایط موجود" مبدل شده است. (187)

نمایشنامه یونسکو بر اساس اصل جانشینی واقعیت با لذت، برآن است که شرایط جهانی اندیشه و عمل منطقی در جوامع بازاری امروز با حکمروایی بی قید وشرط لذت غیرمنطقی که به وسیله کرگدنها به نمایش درمی آید، جابجا شده است.
با این حال، همان طور که در پایان نمایشنامه به وسیله ماندن برانژه بر سر دوراهی نجات بشریت از اضمحلال از سویی، و احساس کشش به پیوستن به جماعت غیرمعقول کرگدنها از دیگر سو، نشان داده شده، کرگدنهای یونسکو، با آغوش باز پذیرای راهکارهای منطقی یک جامعه خشک مدرنیست نمیشوند.
اگرچه که برانژه در پایان نمایش انکار انسانیت و تبدیل شدن به کرگدن را غیرممکن مییابد، اما میفهمد که لازم است که به شرایط یک اجتماع غیرعقلانی، پاسخی عقلانی دهد، چراکه راهکارهای منطقی شاید همواره موثرترین شیوه در برخورد با شوق غیر معقول به مصرف و اصل لذت نباشند. همانطور که "باومن" اشاره کرده، "تحت شرایط خاصی رفتار غیرمنطقی ممکن است دامی برای راهکارهای منطقی بگسترد و حتی سریع ترین گزینه دردسترس را پیشنهاد کند." (189)
مخاطب یونسکو در یافتن پاسخ این معادله، گزینه شفافی در اختیار ندارد و در عوض خود را در خلاء مابین گزینهها احساس میکند. همان طور که از نمایشنامه برمی آید، تحلیل منطقی به کاراکترها یا مخاطبان در برخورد با معضل افزایش تعداد مردمی که به کرگدن تبدیل میشوند، کمکی نمی کند. این خلاء مروج ذائقه تفکرستیز - آن وضعیت نامتعین آگاهی شهودی ورای تفکر- است و آن را عرضه می کند. آن چنان که بعد معلوم می شود، برانژه از یک فرد بی هدف، بیگانه با خویش، بی تفاوت و معمولی که زیادی مشروب میخورد و زندگی را رویا می پندارد، به یک فرد اخلاقا قوی که حتی در مواجهه با پوچی هم از هویت انسانیاش دست نمیشوید، تبدیل می شود. در مسیر نمایشنامه، او حین دست و پنجه نرم کردن با راز تبدیل شدن دوستان و همشهریانش به احشام، خود را در تلاطم درون و برون خلائهای مفهومی می یابد.

این خلائها در چندین نقطه نمایشنامه ظاهر می شود: در مباحث منطق با دوست منطق دانَش : ژان، در بحث با ژان و همکارش دودار درباره دلایل انتخاب کرگدنیسم به جای انسانیت، در روابط عاشقانه اش با دیزی و در تصمیم ابتدایی شان برای کوشش در حفظ انسانیتشان.
در پرده نخست، برانژه در معیت ژان در کافهای نشسته که ناگهان یک کرگدن از میدان شهر عبور کرده (پشت صحنه) و همه را به غیر از برانژه شگفت زده میسازد. ژان شروع به ایراد خطابه ای درباب لغزشهای برانژه، نیمه الکلی بودن، بی اراده بودن، بیعلاقگیاش به فرهنگ، و بی هدفی اش می کند که ناگهان دومین کرگدن هم از میدان گذشته و گربه خانمی را لگد میکند.
هم چنانکه ژان گرم نصیحت کردن برانژه در باب نیروی اراده است، مرد منطق دان هم درباره یک نکته مشابه - مفهوم قیاس منطقی فلاسفه قدیم - توضیح میدهد و در همان حال تلاش میکند تا به شکل منطقی حساب کند که آیا کرگدنهایی که از میدان گذشتند یکی بودند یا خیر، و اینکه آیا آنها از آسیا آمده بودند یا از آفریقا . یونسکو نشان می دهد که این مرد منطق دان که اشخاص عاقل نمایشنامه به نامهای ژان، بوتار، و دودار– که ازتحلیل منطقی او مردود می شوند - ثابت می کنند که آن منطق نمی تواند توضیحی بر همه چیز باشد. حین سرزنش کردن برانژه، ژان هم مثل مرد منطق دان به نظر آدم دورو و پر تناقضی میرسد. او برانژه را به علت مسئول نبودن و درعین حال دیررسیدن بر سر قرارشان محکوم کرده و از بیرون بردن برانژه برای یک روز فرهنگی طفره می رود زیرا می خواهد پیش از رفتن به کافه به همراه دوستانش، چرت بزند.
با این وجود، ژان مدعی است که :" من با تو هم ارزم و بی تعارف و فروتن حتی باارزش تر از توام . مرد برتر کسی است که وظیفه اش را انجام میدهد." (4) ژان از طریق تاکید بر ادراک منطقی و قدرت اراده اش، به طور نمادین به "اراده به قدرت ابر مرد" نیچه اشاره میکند؛ موجودی قدرتمند که ماورای اخلاق انسانی قرار گرفته، و تغییر شکلش به یک کرگدن وحشی که در عین محافظت از برانژه به او حمله می کند، را از پیش ثابت می کند. این "اراده به قدرت" سایر عقلا را هم، شامل مرد منطق دان، دودار، و بوتار؛ همکار شکاک برانژه که داستانهای روزنامه درباره کرگدنها را با عنوان خیال واهی رد میکند- به تبدیل شدن به کرگدن تشویق می کند. این انسانها به علت قدرت بدنی و پیشگام بودن کرگدنها در خلقت-که جایگاهشان را فراتر از اخلاق قرار میدهد- تسلیم کرگدنهای فاشیست میشوند. ژان با منطق پوچ مرد منطقدان، لغزشهایش در کنترل اخلاقی را در مقابل دوست بیحال و حوصله توجیه میکند و از پذیرفتن اینکه جهان منطقی نیست و بلکه بنا بر آنچه برانژه فهمیده، پوچ هم هست، طفره میرود.
![]()
گرچه ژان و مرد منطق دان تبدیل به کرگدن می شوند، اما تغییر آنها خیلی هم فیزیکی نیست، و بنا بر معیار ارزشهای اخلاقی، آنها همان موقع هم حیوانات وحشی و درنده بودند. بدین سان کرگدنها نماد تغییر شکل درونی انسانهایی هستند که فکر می کردند که قدرت عضلانی می تواند آنان را به ابرمرد تبدیل کرده و مافوق قوانین طبیعت قرار دهد، در حالی که در واقع تنها نیرویی که داشتند، فزونی تعداد آنها بود. یونسکو برآن است که آگاهی جمعی کرگدن-آدمها به خاطر تصور قدرت به آنان احساس دروغین امنیت می دهد، با توجه به اینکه این قدرت تنها منبعث از توحش جمعی است، یادبود دول تمامیت خواه جنگ دوم جهانی و به علاوه یادآور لذتی است که نه تنها از "اصل لذت"، بلکه از میل به سیادت بر دیگران هم نشات میگیرد. ب
نابراین جهان کرگدنها نمایشگر واقعیتی است که درآن اصل لذت با جابجا کردن دو قطب مقابل هم ؛ دلیل و منطق با ارضا به تاخیر افتاده، اصل واقعیت را فراچنگ آورده است. اگرچه که ارضا در لحظه به دو صورت فیزیکی و روحی اتفاق میافتد، کرگدنها اولی را به دست میآورند، در حالی که برانژه و به واسطه او، مخاطب، از طریق توجه به ماورای دستاوردهای فیزیکی، بعدی را حاصل میکنند.
رمه کرگدنها با کسب قدرت و لذت کاذب، خلاء مفهومی پدید می آورد که دسترسی مخاطب به هرگونه مفهوم یا تئوری خاصی را منحل می کند؛ از آن جمله است خلاء بین قدرت/ لذت فیزیکی کرگدنها برپایه هوس شخصی و قدرت/سعادت موردنظر برانژه و مخاطب برپایه آزادی فراشخصی که از هوس کنترل شده نشات می گیرد. به واسطه میل به طرد مفاهیم ورای ساختارهای فرهنگی، بدان گونه که درعلاقه دلسوزانه برانژه به مصلحت و خیر دیگران نمود دارد، مخاطب با گذر از فاصله موجود در آگاهی عمومی بین سه عنصر دانش: یک؛ هدف از تجربه، دو؛ فرآیند تجربه و سه؛ تجربهگر، از فراز دورویی، نگاهی به ماهیت همدلی می اندازد. به این ترتیب برانژه و بینندگان به آزادی واقعی که یک همبستگی فرافردی است میرسند که از ارتباط بین زمینه عینی و مکان دار موضوع و زمینه زیرین لامکان و ذهنی آگاهی، به دست میآید. آنچنان که "اِر. دبلیو. بویِر" آورده "مغز و ذهن دیگر فقط در سر نیستند، زیرا مغزها، اذهان، و کلیه موارد مادی، دیگر فقط جایگاه فیزیکی ندارند، بلکه بیشتر انتزاعی اما فرآیندهای واقعی لامکان موجود در لایه زیرین هستی هستند."
تنها برانژه است که با احساس مسئولیت بزرگش در قبال انسانیت، ارتباط با این لایه زیرین هستی را نشان می دهد. اگرچه که او هرازگاهی دودل است، اما عشقش به دیزی تنها بیانگر میل عاطفی اش به او نیست، بلکه احساس مسئولیتی در قبال خیر و صلاح دیزی نیز هست، یک جور عشق از خودگذشته که توجهی بی قید و شرط به همه بشریت را به دنبال دارد. برانژه به خاطر اینکه احتمالا او بوده که دوستانش و از جمله دیزی را واداشته که به کرگدن تبدیل شوند، احساس گناه می کند، اما همان طور که نمایشنامه نشان می دهد، آنها حتی بدون او هم به کرگدنهای وحشی تبدیل می شدند.
ژان و سایرین بیشتر نه به دلیل میلشان به همرنگ جماعت شدن، که کرگدنها اصلا موجودات منفردی هستند، که به دلیل هوس قدرت و لذت بی حد است که به کرگدن تبدیل میشوند. به عبارت دیگر برانژه برخلاف اصل دکارتی "من فکر می کنم پس هستم"، به هستی خودش هم شک میکند. برانژه با بیان عباراتی همچون "زندگی یک رویاست"، "من حتی نمی دانم که این منم"، و "گاه نمی فهمم که آیا این زندگی خودم است یا نه" (20, 24, 26, original emphasis) نه تنها قدرت تفکر را به چالش میکشد، بلکه تغییری هم در شعار فلاسفه اگزیستانسیالیست -"هستی برماهیت مقدم است"- پدید میآورد.
(سارت 101 - 103) بر اساس این اصل، تولد فیزیکی به عنوان یک انسان بر کسب هر روح یا هر مفهوم ماهوی دیگر در زندگی، مقدم است. جستجوی برانژه به ورای هستی فیزیکی و روحی در مقابل آن لایه زیرین هستی میرود که با عشق به انسانیت نمود مییابد.

پانوشت های قسمت اول:
1 – William S. Haney
2 - ذکر این نکته را لازم دیدم که مابه ازای "کرگدنها" را برای عنوان Rhinocéros شایستهتر میدانم اما در اینجا به احترام بزرگانی چون جلال آل احمد، مدیا کاشیگر، پری صابری، و با عنایت به اینکه ما این نمایشنامه را با عنوان "کرگدن" می شناسیم، در اینجا همان "کرگدن" را آوردم.
3 - rhinoceritis
4 – این قسمت از ترجمه مرحوم آلاحمد، انتشارات فردوس، چاپ چهارم، ص28، استفاده شده است.
ترجمه : مینو میرشاه ولد

